سلام… من سیمبا هستم.
صاحبِ من هرگز منو رها نمیکنه…
ولی گاهی من، با وجودِ همهی عشقی که دارم، یه لحظه حواسم پرت ميشه و از خونه دور میشم.
شاید ندونی… من یه گذشتهی سخت داشتم.
قبل از اینکه صاحبِ واقعیم — همونی که الان دارمش — منو نجات بده،
یه صاحبِ دیگه داشتم… که یه روز، بیرحمانه منو تو خیابون گذاشت و رفت.
من هفتهها گرسنه، ترسیده، سرماخورده، تو کوچهها گم شدم…
الان خونه دارم.
الان کسی هست که هر شب کنارم میخوابه، هر صبح بهم سلام میکنه، و هر وقت ترسیدم، دستشو میذاره رو سرم و میگه: «سیمبا، تو دیگه تنها نیستی.»
اما اگه منو پيدا كردي… لطفاً فکر نکن من بیصاحبم.
لطفاً فکر نکن کسی دیگه بهم اهمیت نمیده.
فقط یه تماس بگير تا اونها بدونن من سالمم… و دارم بهشون فکر میکنم.
من دیگه تحملِ خیابون رو ندارم…
دیگه تحملِ تنهایی رو ندارم…
لطفاً کمکم کن به خونهم برگردم.
من يك دوست دارم به نام رادين حتما خيلي نگرانم هستش
📞 هر لحظه مهمه — لطفاً الان با صاحبم تماس بگیر.